امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

عشق مامان بابا

1سال و اندی

٢٩ اذر 91 ساعت 3:13 شب می دونم خیلی وقته خاطراتتو ننوشتم و حالا من موندمو کلی خاطره نوشتن خوشترين خاطرات زندگي يكي از لذت بخشترين لحظات زندگي هر شخصيه و چه خاطره اي خوش تر از يك ساله شدن پسرم كه با قدم گذاشتن به زندگيمان نور اميد و شادي رو به خونمون اورد . باورم نميشه چه زود يك سال از اولين لحظه اي كه چشماي ناز و صورت ماهتو ديدم گذشت .وقتي انقدر زيبا تو چشماي من نگاه مي كردي لحظه اي كه بابا عاشقانه نگات مي كرد اينها بهترين لحظات زندگي منه. يك سال گذشت و پسر من كه غريبانه به اين دنيا نگاه مي كرد حالا واسه خودش مردي شده و اين خلاصه اي از خاطرات ما: امير مهدي عزيزم در ٣٠ مهر١٣٩٠ ساعت ٨:٣٠ صبح متولد شد . به خاطر تولد زود هنگامش نگران بودم ...
29 آذر 1391

هشت ماه و نيم

بعد از يه مدت طولاني بلاخره يه فرصت كوتاه پيدا كردم كه وبلاگتو اپديت كنم تو اين مدت اتفاقات گوناگون افتاد ٢٢ ارديبهشت دا (مادربزرگم ) به همراه خاله سارا پارسا جون و رويا اومدن تهران خونمون و تو كه با سختي با ديگران كنار ميومدي خيلي زود دوست شدي و كلي با پارسا پارك رفتي با اينكه مدتها بود كه بابا و ماما مي گفتي ولي حالا خيلي دقيق تلفظ كردي . بعد از رفتن مهمونامون من و بابا با همديگه دستتو سوزونديم با اتو الهي بميرم 😭😱 اوايل خرداد پدر جون مادر جون و دايي محمد مصطفي اوم ن يه سر تهران كه حسابي سوپرايز شدم چون من فكر مي كردم تو راه اصفهان هستن 😍😃 چند روز بعد هم رفتن اصفهان ١٢خرداد من و بابايي به همراه پسر گلم براي عقد عمه فريبا رفتيم اليگودرز كه ...
6 مرداد 1391

امیر مهدی و کافی شاپ

٣شنبه ١٢ اردیبهشت بابا جون زودتر از همیشه اومد خونه تا با هم بریم بیرون. رفتیم مجتمع نگین رضا نزدیک صادقیه . خرید کردیم و بعدش منو بابایی به یاد خاطرات قدیم با هم رفتیم یه کافی شاپ دنج. همه اروم نشسته بودن و یه موزیک قشنگ هم گذاشته بودن که پسر من اونجا چنان صداهای ذوقی از خودش در می اورد که جو رو کلا عوض کرد و من و بابایی فقط می خندیدیم از هر چیزی هم که ما سفارش می دادیم می خواستی بخوری . قهوه منم محکم چسبیده بودی یه لیوان اب برات اوردن و ماشالله از روی ذوق تا ته اب رو خوردی و کلی خوش گذشت. از احوالات این روزهای ما اینکه از اونجایی که خواب شبت باز به حالت قبل برگشته و هر ١٠دقیقه یکبار جیغ می کشی و بیدار می شی من شبا این مدلیم===> ...
14 ارديبهشت 1391

امیر مهدی 8 اردیبهشت

از اونجایی که دیدو بازدید عید تو خانواده بابایی هنوز ادامه داره پری روز دایی حسن و احمد بابایی و عموهات خونه ما بودن و ما دیشب خونه دایی حسین بابایی بودیم . هر کس تو رو می بینه می گه امیر مهدی کپی داییاشه تازگیا شیرین کاری می کنی و من می خوام قورتت بدم . الکی سرفه می کنی با کمک می شینی و من عاشق قهقه هات هستم . امروز رفتیم پارک شاهد و خاطرات شیرین بارداری برام تداعی شد اون روزها چقد دوست داشتم بغلت کنم و همراه بابایی بریم پارک و امروز دوست دارم سریعتر بزرگ شی و دستای نازتو من و بابایی بگیریم و بخوای تموم وسایل بازی رو سوار شی این چند تا عکس از چند روز اخیر بوستان کنار ستاری     ...
8 ارديبهشت 1391

پسر عزیزم نیم سالگیت مبارک

امیرمهدی جونم این روزها بهتر از قبل می خوابی.با رانیتیدینی که دکتر خالصی داده دلدردت هم خدا رو شکر بهتر شده . نگاهت پر از معنیه . حس می کنم تو هم نگاهم رو می خونی . این روزها انگار تو هم غم رو تو چشام می بینی . دوست داری با هم بخندیم اما بغضی سنگین راه گلومو بسته . و این وجود توئه که امید رو تو دلم زنده نگه داشته . عاشق بابایی هستی و کافیه در رو باز کنه می پری بغل بابا . و چنان ذوق می کنی که که نگوووووووووو چکاپ ٦ ماهگی رفتیم همه چیز خوب بود خدا رو شکر . واکسن هم بهتر از سری های قبل بود . قهقه می زنی و دلبری می کنی. از قبل از عید سلام کردن رو یاد گرفتی . وقتی خوابت میاد دستت رو می زاری زیر سرت مث بابایی می خوابی. غذا فرنی حریره...
5 ارديبهشت 1391

بهاری ترین بهارم

بلاخره بعد از یه مدت طولانی تونستم بیام اپدیت کنم ولی خیلی خلاصه می نویسم چون گفتنی زیاده و وقت من کم. خدایا باز هم از تو ممنونم که به من لذت مادر شدن رو چشوندی در این راه کمکم کن تا بتونم پسرم را انطوری که سزاوار نام مهدی هست تربیت کنم. خدایا بابت همه نعمتهات سپاس . خداوندا نگهدار پسرم و تمام فرزندان ایران زمین باش. سال ٩٠ با تمام خاطرات خوبی که روی قلبم حک کرد گذشت اول سال امیر مهدی تو دلم بود و اخر سال تو بغلم . و با هم قدم به سال جدید گذاشتیم و قشنگترین بهارم در کنار تو شکوفه زد. خلاصه ای از این مدت: جهارشنبه سوری همراه اقاجون مادر جون و دایی محمد رفتیم خونه دایی(دایی من) و کلی خوش گذروندیم تو هم که چشم از اتش بر نمی داشتی ...
28 فروردين 1391

چهار ماه و بیست و یک روز

حالا که دارم می نویسم باورم نمی شه که 4 ماه و 2١ روزه که تو اغوشمی . چه روزهایی گذشت چقد زمان زود می گذره . اون روزی که به دنیا اومدی همش با خودم می گفتم کی انقدر پسرم بزرگ می شه که منو بشناسه باباشو بشناسه باش بازی بکنم برام قهقهه بزنه و امروز تموم این روزهایی رو که منتظر بودم رو دیدم و در انتظار روزهای جدیدم که ایشالله به زودی بهت غذا بدم بخوری و راه بری و بزنی تموم وسایل خونه رو بشکنی چه لذت وصف نا شدنی داره. دوست دارم صدام کنی مامان ، بابا رو صدا بزنی ، چه روز های زیبایی در انتظارمونه ما یه خانواده خوشبختیم از خدا می خوام روز به روز شادیامونو بیشتر کنه و همه خونه ها سرشار از شادی باشن خنده رو لب همه بشینه از تهههههههه دل. و حالا از ی...
27 اسفند 1390